کهف حقیقت

«بر من سخت است که خلق را ببینم و تو دیده نشوی...»

تبلیغات تبلیغات

حکایت اولویت

فرمانده به سرباز ماموریت می‌دهد، می‌گوید: سوار هواپیما می‌شوی، می‌روی فلان منطقه، با چتر می‌پری پایین. وقتی فرود آمدی، ماشینی را می‌بینی که منتظرت است. سوارش می‌شوی تو را می‌برد به محل ماموریت. سرباز می‌گوید، چشم! روز موعود، سرباز سوار هواپیما می‌شود، به منطقه موردنظر که می‌رسند خلبان می‌گوید: رسیدیم! بپر! سرباز می‌پرد. لحظاتی بعد، بین زمین و آسمان ضامن چترش را می‌کشد، اما چتر باز نمی‌شود! همانطور که با کله داشت می‌رفت پایین با خودش می‌گوید: این هم از شانس
کهف حقیقت ، ۱۴۰۳-۱۰-۲۸ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها