کهف حقیقت

«بر من سخت است که خلق را ببینم و تو دیده نشوی...»

تبلیغات تبلیغات

لطیفه‌ای از کودکی

یکی کار و بارش روبه‌راه نبود گفتند: برو تهران اونجا پول ریخته. بنده خدا ساده بود فکر کرد واقعا تهران پول ریخته. بلیط گرفت و با اتوبوس راهی شد. به تهران که رسید، وقتی داشت از اتوبوس پیاده می‌شد، دست بر قضا یک اسکناس افتاده بود جلوی پایش. با خودش گفت، امروز خسته‌ام از فردا جمع می‌کنم. یادش به‌خیر، این لطیفه را خیلی سال‌ پیش، دوره ابتدایی یکی از هم‌کلاسی‌ها تعریف کرده بود. ایران همدل را فراموش نکنیم.
کهف حقیقت ، ۱۴۰۳-۱۰-۲۸ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها